| صفحه نخست |
| ایمیل |
| آرشیو وبلاگ |
| آرشیو مطالب |
| مرداد 1388 |
| خرداد 1388 |
| اردیبهشت 1388 |
| فروردین 1388 |
| اسفند 1387 |
| بهمن 1387 |
| دی 1387 |
| آذر 1387 |
| آرشیو موضوعی |
| اجتمایی |
| عناوین مطالب |
| تبلیغات |
سلام دوستان
خوبيد ؟
خودتون رو براي سفر شهر نور آماده كرديد يا نه ؟ ساك سفر رو بستين يا نه ؟ خبر دارين معبودمون گفته براي سفر هيچ چيزي لازم ندارين كه با خودتون بيارين ؛ گفته فقط يه دل پاك و دو بال قشنگ لازم داريد كه از اين زمين خاكي به سرزمين فرشته ها وشهر نور بياريد تا من با تمام وجود پذيراي شمامهمانانم باشم
دوستان گلم اين دوقطعه نوراني رو آماده كرديد يا نه ؟ خدا منتظره ها....
غير از اين دو چيز هم به شهر نور راه نمي دهند نمي خواد چيز ديگري همراه خودتون بيارين .زياد وقت نداريم بياييد سريع دلهامون رو بشوريم تا با همديگه روانه شهر نور بشيم .
باز خواهد آمد وچشم هاي ما را با ديدن جمالش روشن خواهد كرد ودر دلهامان دانه هاي نور خواهد كاشت باز خواهد آمد ود گوش هامان آيه هاي مهر خواهد خواند . در دلهامان شوق خواهد ريخت وتارهاي قلب هامان را آن چنان به لطف خود خواهد نواخت كه آهنگ خدا سراسر وجودمان را لبريز از عشق كند . وقتي بيايد سحرگاهان ؛ شانه هامان را با مهرباني تكان خواهد داد وما را از جاي گرم خواب به مهماني ستاره خواهد برد . چشم هامان را با آب سرد خواهد شست وآسمان نيمه هاي شب را نشانمان خواتهد داد آن گاه ما را با يك عالم ستاره كه تا تاريكي پشت بام خانه هامان پايين آمده اند ؛ آشتي خواهد داد آن وقت نسيم سحرگاه زير پوستمان خواهد خزيد . باز خواهد آمد واز هزارهزار خانه روشن ؛ صداي نرم و آرام مناجات سحر را به آسمان خواهد برد وبا خودش گروه گروه فرشتگان آسماني را به زمين خواهد آورد ؛ آن وقت پنجره هاي بسته قلبها را خواهد گشود وپرده ها را از مقابل چشم ها كنا خواهد زد وگوش هاي منتظر ما را آماده شنيدن سوره قدر خواهد كرد . باز خواهد آمد وسجاده هاي نماز را خواهد گشود ودست ها را به سوي آسمان خواهد برد وچشم ها را با اشك ها پيوند خواهد زد باز خواه آمد واين بار مارا در تابستان به مهماني باغ سبز خدا خواهد برد
مقدم با صفايش را از صميم قلب گرامي بداريم وروي ماه او را عاشقانه ببوسيم .
شکوفهها، شگفتزده از طراوات نوزادي شدند که عطر خدا را به همراه داشت و ستارگان، خيره در سيماي طفلي شدند که نور آفريدگار در آن باز تابيده بود و خديجه شادمان از ولادت دختري که بوي عصمت ميداد و طعم بهشت.
زنهاي مکه، خديجه را در واپسين لحظهها و با همه دردهايش وانهادند، تا انتقام همراهياش با رسول خدا(ص) را از او بستانند؛ بيخبر از آنکه زناني به رنگ خدا و به بوي بهشت، چشم به راه تولد نورند، تا خود را به عطر او متبرّک و دامان خود را قنداقه اين نوزاد آسماني کنند. و اين گونه، فاطمه بر روي فرشي از شکوفههاي آسماني پا به زمين گذاشت تا به هستي رونقي دگر بخشد و خاکيان را به ملکوت پيوند زند.
ناطقه مرا مگر روح قُدس کند مدد
تا که ثناي حضرت سيده نسا کند
فيض نخست و خاتمه، نور جمال فاطمه
چشم دل از نظاره در مبدأ و منتهي کند
«مفتقرا» متاب رو از در او به هيچ رو
زانکه مس وجود را فضّه او طلا کند
[آيت الله اصفهاني، مشهور به کمپاني]
«کوثر» زلال
تو را با کدامين پديده هستي ميتوان سنجيد و با کدام انسان، همانند دانست؛ آنجا که «امّ ابيها» لقب گرفتي و اشرف آدميان بر دستانت بوسه زد.
چه زيبا پدرت اوج تو را به تصوير کشيد؛ آنگاه که فرمود: «فَداها اَبوها؛ پدرش به فدايش باد.» تو آن «خير کثير» و «کوثر» زلالي که «آب حيات ولايت» از دامان تو تا گستره جاودانگي و فراسوي زمان، جاري است و نغمه خطبههايت در دراز نامي تاريخ، طنينانداز است. تو به دنيا نيامدهاي، که اين دنيا بود که به حضرت رسيده، و شايستگي ديدارت، تنها هجده بهار بهره او شد؛ و تو از تبار ملکوتي، و بايد که جهان ملکوت به مجلس اُنست راه مييافت، و به او اجازه ديداري جاودانه ميدادي.
صد تبارک گفت نقاش ازل چون برنگاشت
طلعت زيبا و خوي مشگ بار فاطمه
ايزد يکتا به طاق عرش اعلي بر نگاشت
نام پاک و عزت و شأن و وقار فاطمه
پيش سرو قامتش شرمنده طوباي بهشت
عرشيان تکبير گويان بر شعار فاطمه
زد «الهي» چنگ در دامان عصمت کز نشاط
مست ناب کوثر است از جويبار فاطمه
[حکيم آيت الله الهي قشمهاي]
همان هجده بهار کافي بود...
... و خدا اينگونه مقدر بود که نوزادي از جنس زن، به هستي معنا بخشد و آفرينش را با حضور خويش بيارايد؛ آنکه شکوه نامش به بازار زيباييها رونق بخشيد و وقار و نجاتش، به پاکيها صفايي دگر آموخت؛ کسي که در دعاهاي شبانهاش، همسايهها را بر خود و خانوادهاش مقدّم ميداشت و افطار روزهاش را به تهيدستان و بينوايان ميبخشيد.
براي او تنها هجده بهار، کافي بود تا سر بر چکاد «عصمت» بسايد و سيماي راستين يک زن را به نمايش بگذارد. و آن عشق پاکي که او بر آستانش لب سوده بود، وي را از بند «نان» و ننگ «نام» رهانيده بود؛ پس حضرتش را چه باک اگر شأنش نهان مانَد و قبرش ناپيدا:
چه کنم نام و نشان را چه زتو گم نشود کس
چه کنم سيم و دِرم را چو در اين گنج فتادم
(مولوي)
تو آمدي و به زن آبرو بخشيدي و گسترهاي بيپايان از مقام يک بانو را در برابرش گشودي.
کدام زن چون تو به جهان، نور پاشيد و کدام بانو هماند تو بوي خدا ميداد؛ آن سان که خورشيد به همه سوي، نور ميپاشيد و جايي از زمين را از روشنايي و گرماي خود، تهي نميخواهد. تو نيز چنين بودي که سردي و سياهي و تاريکي دلها و جانها و افقها را بر نميتابيدي و از جايگاه بلند خويش، به همه سوي، روشنايي و نور گسترانيدي، تا چون خورشيد، گلها و بستانها، از نور و گرماي تو پرورش يابند و عقلها و ذهنها شکوفا شوند.
کيست که به دامانت بياويزد و دستانش از مائدههاي آسماني، لبريز نشود؟! کسيت که نامت را ببرد و بر نهال دلش شکوفه آرامش ننشيند، و کسيت که دريچه دلش را به سوي تو بگشايد و آکنده از عطر دلاويز وجودت نگردد؟!
بانوي هجده ساله! افسوس که واژگان، از نمايش بلنداي قامتت ناتوانند، همان گونه که آينه هستي را توان تماشاي چهره کاملت نبوده است.
آري! ژرفاي سيماي معنويات را تنها در آينه ملکوت بايد ديد، و مقام ناپيدايت را تنها در جهاني ديگر ميتوان به نظاره نشست.
سلام بر تو اي «محدّثه»، اي «زهرا»، اي «زهره»، و اي آنکه تو را نتوان با کسي سنجيد؛ جز آنکه بگوييم: «فاطمه، فاطمه است.»
قال رسول اللَّه ( ص ) : « . . . فتكون اوّل من يلحقنى من اهل بيتى فتقدم علىّ محزونة مكروبة مغمومة مقتولة » .
( فاطمه ) اولين كسى از اهلبيتم مىباشد كه به من ملحق مىگردد ، پس بر من وارد مىشود ، محزون ، مكروب ، مغموم ، مقتول . . .
فرائد السمطين ج 2 ، ص 34
تاريخ و حديث اهل سنت و شيعه گواه شهادت جانكاهى است كه قافيه بزرگترين مرثيه تاريخ بشريت را مىسازد . كوشش پىگير هواداران بانيان اين مصيبت نتوانسته است آن را از آخر اين مرثيه جانگداز پاك كند . و هيهات ، هيهات . از نوك قلم پوزش مىطلبم و او را به بردبارى و شكيبايى فرا مىخوانم تا شايد بتوانم فرياد تاريخ را بر اين فاجعه جانگداز به رشته تحرير درآوردم . شهادت تنها يادگار پيامبر ، « ام ابيها » صحيح بخارى ، ج 3 ، ص 83 ، كتاب فضائل أصحاب النّبى ( ص ) ، ب 42 ، ح 232 و ب 61 ، مناقب فاطمة ، ح 278 . ، « بضعة الرّسول » همان ب 42 . و سيراعلام النبلاء ، ج 2 ، ص 123 و . . . « سيده نساء العالمين » ، «س يدة نساء اهل الجنّة » و . . . پس از رحلت آن حضرت آن هم با فجيعترين وضع ، آن هم بوسيله . . . يعنى چه ؟ آيا ممكن است ؟ اين خبر گوش هر انسان آزادهاى را مىخراشد ، هر عقلى را متحيّر مىسازد ، بر هر عاطفهاى سنگين مىآيد . گويا اين همان امانتى است كه بر كوهها و درياها عرضه شد و آنها بر آن طاقت نياوردند . شايد همين امر موجب گرديد تا توجيهگران تاريخ و افسانه پردازان الفت اين واقعيت مسلم تاريخى را انكار كنند . امّا چه مىشود كرد ، اى كاش زبان لال مىشد ، قلم مىشكست اين خبر دهشت بار را نمىشنيديم . و اى كاش آسمانها فرو مىريخت ، كوهها متلاشى مىشد ، جهان بپايان مىآمد و اين فاجعه رخ نمىداد . چگونه بگويم ؟ به كه بگويم ؟ چگونه ناله سركنم ؟ چگونه فرياد كشم ؟ كه اين واقعيت تلخى است كه تاريخ و حديث معتبر گواه آن است . اين آواى شوم نه تنها از مسلّمات منابع معتبر شيعه است ، بلكه معتبرترين كتابهاى اهل سنت بر اين مصيبت شاهدند . صحيح بخارى - معتبرترين كتاب ، پس از قرآن در نزد اهل سنت - طليعه اين مصيبت را از قول ابن عباس در ضمن حديثى چنين توصيف مىكند « الرزيّة كلّ الزريّة » مصيبت آن مصيبتى كه بر هر مصيبتى برترى دارد ، بلكه آن مصيبتى كه همه مصائب را در بر مىگيرد ، زمينه سازى براى اين مصيبت عظمى بود . نسبت هذيان و . . . به پيامبر اكرم ( ص ) « غلبه الوجع » براى جلوگيرى تأكيد بيشتر بر سفارشات آن حضرت درباره شهيد اين مصيبت و . . . بود . و با جمله « عندنا كتاب اللَّه حسبنا » كتاب را از عترت جدا كرده و زمينه « الرّزيّة كلّ الرّزيّة » را فراهم كردند . اينك متن حديث ( ابن عباس گفت : چون بيمارى رسول خدا ( ص ) شديد گرديد ، فرمود : چيزى بياوريد تا بر آن براى شما نوشتهاى بنويسم كه بعد از آن گمراه نشويد . عمر گفت : بر پيامبر ( ص ) بيمارى چيره گرديده ، كتاب خدا در دست ماست ما را بس است ، پس اختلاف كردند وجنجال بالا گرفت . پيامبر ( ص ) فرمود : از نزد من بر خيزيد درگيرى در حضور من سزاوار نيست .
پس ابن عباس بيرون رفت ومى گفت : مصيبت ، تمام مصيبت آنگاه رخ داد كه بين پيامبر (ص ) ونوشتارش حائل گرديدند . « عن ابن عباس قال : لمّا اشتدّ بالنّبيّ ( صلى الله عليه و سلم ) وجعه ، قال : ائتونى بكتاب اكتب لكم كتاباً لاتضلّوا بعده ، قال عمر : انّ النّبيّ ( صلى الله عليه و سلم ) غلبه الوجع وعندنا كتاب اللَّه حسبنا ، فاختلفوا وكثر الغلط ، قال : قوموا عنّي ولاينبغي عندي التنازع ، فخرج ابن عباس يقول : انّ الرزيّة كلّ الرزيّة ماحال بين رسول اللَّه ( صلى الله عليه و سلم ) وبين كتابه. » صحيح بخارى ، ج 1 ، ص 120 ، كتاب العلم ، باب 82 كتابة العلم ، حديث 112. و ج 3 ، ص 318 ، كتاب المغازى ، باب 199 مرض النّبيّ ( ص ) و وفاته ، حديث 872. و ج 4 ، ص 225 ، كتاب المرض و الطب ، باب 357 قول المريض قوموا عنّى ، حديث 574. و ص774 ، كتاب الاعتصام ، باب 1191 كراهية الخلاف ، حديث 2169. شايد آنانكه كلام ابن عباس را مىشنيدند كه مىگويد : « الرّزيّة كلّ الرّزيّة » واى مصيبت جامع ، حيران و آشفته خاطر بودند كه يعنى چه ؟ ! ابن عباس چه مىگويد ؟ ! امّا پس از چند روز انگشت شمار نسبت دهنده هذيان و ياوهگويى به پيامبر ( ص ) كلام ديگرى گفت : به خدا قسم خانه را با شما آتش مىزنم . اين ماجرا در منابع فراوانى از اهل سنت آمده كه فقط به چند نمونه آن اشاره مىشود . الف : ابو بكر عبداللَّه بن محمد بن ابى شيبه ، شيخ و استاد بخارى ، در كتاب المصف ، مىگويد : « آنگاه كه بعد از رسولخدا ( ص ) براى ابوبكر بيعت مىگرفتند . على ( ع ) وزبير براى مشورت در اين امر نزد فاطمه ( س ) دختر پيامبر ( ص ) رفت وشد مىكردند . عمر بن خطاب با خبر گرديد وبنزد فاطمه ( س ) آمد وگفت : اى دختر رسول خدا ( ص ) ! به خدا در نزد ما كسى از پدرت محبوبتر نيست وپس از او محبوبترين تويى ! ! وبه خدا قسم اين امر مرا مانع نمىشود كه اگر آنان نزد تو جمع شوند ، دستور دهم كه خانه را با آنها به آتش كشند . اسلم گفت : چون عمر از نزد فاطمه ( س ) بيرون شد ، على ( ع ) و . .به خانه بر گشتند . پس فاطمه ( س ) گفت : مىدانيد كه عمر نزد من آمد ، وبه خدا قسم ياد كرده اگر شما ( بدون اينكه با ابوبكر بيعت كنيد ) به خانه برگرديد خانه را با شما آتش مىزند ؟ وبه خدا قسم كه او به سوگندش عمل خواهد كرد » « حين بويع لأبى بكر بعد رسول اللَّه ( ص ) كان عليّ والزبير يدخلان على فاطمة بنت رسول اللَّه ( ص ) فيشاورونها ويرجعون في أمرهم ، فلمّا بلغ ذلك عمر بن خطاب ، خرج حتّى دخل على فاطمة فقال : يا بنت رسول اللَّه ( ص ) واللَّه ما أحد أحب إلينا من أبيك وما أحد أحب إلينا بعد أبيك منك ، وأيم اللَّه ما ذلك بمانعي أن اجتمع هؤلاء النفر عندك أن أمرتهم أن يحرق عليهم البيت . قال : فلمّا خرج عمر جاؤوها فقالت : تعلمون انّ عمر قد جائني وقد حلف باللَّه لإن عدتم ليحرقنّ عليكم البيت ، وأيم اللَّه ليمضينّ لما حلف عليه . » كتاب المصنف ، ج 7 ، ص 432 ، حديث 37045 ، كتاب الفتن . ب : همين مضمون را سيوطى در مسند فاطمه ، آورده است . سيوطى ، مسند فاطمه ، ص 36. ج : ابن عبدالبر ، در الاستيعاب ، نيز اين داستان را نقل كرده است . ابن عبدالبر ، الاستيعاب ، ج 3 ، ص 975. و . . . و سپس با مشعلى بر در خانه فاطمه آمد و در جواب فاطمه كه فرمود : آيا من نظارهگر باشم و تو خانه مرا آتش بزنى ؟ گفت : بلى . چنانكه بلاذرى مىگويد : « ابوبكر به على ( ع ) پيام فرستاد تا با وى بيعت كند امّا على نپذيرفت . پس عمر با مشعلى آمد ، فاطمه ( س ) نا گاه عمر را با مشعل در خانهاش يافت ، پس فرمود : يابن الخطّاب ! آيا من نظاره گر باشم وحال آنكه تو در خانهام را بر من به آتش مىكشى ؟ ! عمر گفت : بلى . » « انّ ابابكر ارسل الى علىٍّ يريد البيعة ، فلم يبايع فجاء عمر ومعه فتيلة فتلقته فاطمة على الباب ، فقالت فاطمة : يابن خطاب ! أتراك محرقاً علىَّ بأبي ؟ ! قال : نعم . » بلاذرى ، انساب الاشراف ، ج 1 ، ص 586 . وابوالفداء نيز مىگويد : « سپس ابوبكر عمر بن خطاب را به سوى على وآنانكه با او بودند فرستاد تا آنان را از خانه فاطمه ( س ) بيرون كند . وگفت : اگر از دستور تو سر باز زدند با آنان بجنگ .
پس عمر مقدارى آتش آورد تا خانه را آتش زند .
پس فاطمه ( س ) بر سر راهش آمد وفرمود : كجا ؟ اى پسر خطاب ! آمدهاى تا كاشانه ما را به آتش كشى ؟ ! گفت : بلى . يا در آنچه امت وارد شدهاند وارد شوند . » « ثمّ انّ ابابكر بعث عمر بن خطاب الى عليٍ ومن معه ليخرجهم من بيت فاطمة ( رضياللَّه عنها ) وقال : ان ابى عليك فقاتلهم ، فاقبل عمر بشىء من نار على ان يضرم الدار ، فلقيته فاطمة ( رضياللَّه عنها ) وقالت : الى اين يابن الخطّاب ؟ ! أجئت لتحرق دارنا ؟ ! قال : نعم ، او يدخلوا فيمادخل فيه الامّة . » ابوالفداء ، تاريخ ابى الفداء ج 1 ص 156 . دار المعرفة ، بيروت . اين سخن و اين رفتار تفسيرى بر كلام ابن عباس « الرزيّة كلّ الزريّة » گرديد . نه ، سخن ابن عباس تفسيرى به گستردگى تاريخ ، بلكه به وسعت . . . دارد ، كه در اين رزيّه و ماتم ، تاريخ قصيدهاى سروده است ، كه اين گفته و كرده عمر جزء اوّلين مصرعهاى آن قصيده بود . شايد ابن عباس هم از آن غزلى كه عمر سرائيد « غلبه الوجع » در ابتدا « الرزيّة كلّ الزريّة » را درك نمىكرد . و تنها پيامبر اكرم ( ص ) در بستر بيمارى اين غزل غم را تا به پايان خواندند ، كه درد و تلخى آن ، سختى بيمارى را تحت الشعاع قرار داد . از اينرو عالم بزرگ سنى شافعي جويني - استاد جمعى از علماى اهل سنت ، كه يكى از شاگردانش - ذهبى - كه به شاگرديش افتخار مىكند و مىگويد : سمعت من الإمام المحدّث الأوحد الأكمل فخرالإسلام صدرالدّين . . . و كان ديّناً صالحاً تذكرة الحفاظ ، ج 4 ، ص 1505 ، رقم 24 . - . از پيامبر اكرم ( ص ) نقل مىكند كه فرمود : « چون به دخترم فاطمه مىنگرم بياد مىآورم آنچه را كه بعد از من بر سر او خواهد آمد و حال آنكه در خانهاش ذلّت وارد گرديده ، از وى هتك حرمت شده ، حقش غضب ، و ارثش منع شده ، پهلويش شكسته و جنينش سقط گرديده و او فرياد برمىآورد « يا محمداه » . . . . پس او اولين كسى از اهلبيتم مىباشد كه به من ملحق مىگردد ، پس بر من وارد مىشود ، محزون ، مكروب ، مغموم ، مقتول . . . » . « ..وانّي لمّا رأيتها ذكرت ما يصنع بعدي ، كانّي بها وقد دخل الذّل بيتها وانتهكت حرمتها وغصبت حقّها ومنعت ارثها وكسرت جنبها واسقطت جنينها وهي تنادى : يإ؛ محمداه...فتكون اوّل من يلحقني من أهل بيتي فتقدم عليَّ محزونة مكروبة مغمومة مغصوبة مقتولة. » فرائد السمطين ، ج 2 ، ص34 ، 35 طبع بيروت.
هنگامى با مشعل آتش براى تسليت دختر پيامبر اكرم ( ص ) آمدند كه وى « به محسن » باردار بود و تهاجم به خانه و . . . موجب قتل محسن طفلى كه هنوز پابه دنيا ننهاده بود گرديد . چنانكه ابن ابى دارم - آنكه ذهبى وى را الامام الحافظ الفاضل . . . كان موصوفاً بالحفظ و المعرفة خوانده - جمله « إنّ عمر رفس فاطمة حتّى اسقطت بمحسن » . عمر لگدى بر حضرت زهرا ( س ) زد تا محسن سقط گرديد » . را مورد تقرير و تأييد قرار داده ، تا مورد نكوهش گروهى قرار گرفت . « كان ابن ابى دارم مستقيم الامر عامة دهره ثم فى آخر ايامه كان اكثر ما يقرء عليه المثالب حضرته و رجل يقرء عليه ان عمر رفس فاطمة حتى اسقطت بمحسن. » سير اعلام النبلاء ، ج 15 ، ص 578. روشن است زنى كه در اثر تهديد به احراق بيت و آتش زدن خانهاش و سقط جنينش و . . . مريض گردد و مرض او در زمان كوتاهى منجر به فوت وى شود ، اين فوت شرعاً و عرفاً و عقلاً قتل و شهادت محسوب مىگردد ، و به عامل جنايت مستند مىباشد ، و نيازى به دليل ديگرى ندارد . از اينرو است كه ائمه معصومين : واهلبيت رسولخدا ( ص ) مادر خود را شهيد مىخواندند . چنانكه حضرت موسى بن جعفر ( ع ) فرمود : « إنّ فاطمة ( س ) صديقة شهيدة » اصول كافي ، ج 1 ، ص 381 ، ح 2 . با آنچه گفته شد جاى ترديدى باقى نمىماند ، و شهادت دختر پيامبر ( ص ) براى هيچ شيعه و سنى منصف و غيرمتعصبى قابل انكار نيست . در عين حال باز هم اين قصّه بر باورهاى بسيارى سنگين مىآيد و جا دارد كه فرياد برآورند كه : آه چه مىگوئى ؟ چه مىنويسى ؟ ساكت باش ؟ مگر ممكن است راست باشد ؟ اگر راست است ؟ پس چرا افلاك مىگردند ؟ خورشيد مىتابد ؟ و . . . . مگر خدا به پيامبرش نفرمود : « لولاك لما خلقت الأفلاك » و پيامبر اكرم ( ص ) درباره دخترش نفرمود : « فاطمة بضعة منّى » فاطمه پارهتن من است ؟ شايد بخارى به دروغ طليعه اين غزل را سروده است « غلبه الوجع » ، « عندنا كتاب اللَّه حسبنا » ، « الرزيّة كلّ الزريّة » ؟ مگر صحيح بخارى معتبرترين كتاب اهل سنت نيست ؟ چرا اين جملات را آن قدر تكرار كرده ؟ چرا وى مراسم غريبانه به خاك سپارى فاطمه را در نيمه شب دور از انظار خليفة و . . . ذكر كرده ؟ ومى گويد : چون فاطمه وفات كرد شوهرش علي ( ع ) وى را شبانه به خاك سپرد وابوبكر را خبر نكرد وخود بر او نماز گزارد . فلمّا توفّيت دفنها زوجها عليّ ليلاً و لم يؤذن بها ابابكر و صلّى عليها... صحيح بخارى ، ج 3 ، ص 253 ، كتاب المغازى ، باب 155 غزوة خيبر ، حديث 704. چرا كراهيت على ( ع ) ملاقات با عمر را ذكر كرده ؟ . . . أن ائتناو لا يأتنا احد معك كراهيّة لمحضر عمر . همان مدرك اگر بخارى مىبود شايد مىگفت : من تنها نبودم ، مسلم هم همين جريان را نقل كرده وگفته است : كه ابن عباس بر اين رزيّة چنان گريست كه از اشكاهايش ريگها تر شدند « قال ابن عباس : يوم الخميس وما يوم الخميس ، ثمّ بكى حتّى بلّ دمعه الحصى ، فقلت يا بن عباس وما يوم الخميس ؟ قال : اشتدّ برسولاللَّه ( صلى الله عليه و سلم ) وجعه فقال ائتوني اكتب لكم كتاباً لاتضلّوا بعدي فتنازعوا وما ينبغي عند نبىّ تنازع ، وقالوا ما شأنه أهجر استفهموه ، قال : دعوني . . . » ( ابن عباس گفت : روز پنجشنبه ، چه روز پنجشنبهاى سپس گريست تا آب ديدگانش ريگها را تر كرد . پس گفتم : روز پنجشنبه چيست ؟ گفت : بيمارى رسول خدا ( ص ) شديد گشت ، پس فرمود : بياوريد تا براى شما نوشتارى بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد . پس نزاع كردند ، ونزاع در نزد پيامبر سزاوار نيست ، و گفتند او را چه شده است ، هزيان مىگويد ، از او جوياشويم ، فرمود ، رها كنيد مرا . . . ) صحيح مسلم ، ج 3 ، ص 455 ، كتاب الوصيّه باب 5 الوقف ح 22 . ابن ابى شيبه استادم قبل از من فاجعه را روشنتر بيان كرده كه تهديد بآتش كشيدن خانه را ذكر كرده . مطلب روشنتر از آن است كه بتوان آن را مخفى كرد ، چه اينكه اين مطلب در منابع معتبر ما اهلسنت فراوان آمده . شايد كسى تصّور كند : آنچه به سند صحيح ومعتبر ثابت وغير قابل انكار است ، تهديد به آتش كشيدن خانه فاطمه ( س ) است ، امّا اصل آتش زدن ثابت نيست . بلى ، كلام ابن ابى شيبه به تنهايى آتش زدن بيت وحى را ثابت نمىكند ، امّا بخارى با نقل بيعت نكردن على ( ع ) با ابوبكر از به آتش كشيدن بيت نبوّت خبر مىدهد . زيرا در نقل ابن ابى شيبه خوانديم كه عمر قسم ياد كرد اگر بيعت نكنند دستور مىدهم تا خانه را با اهلش آتش زنند . آنچنان سوگند عمر جدّى بود كه فاطمه ( س ) سوگند مىخورد كه عمر به قسمش وفا خواهد كرد . وبخارى آورده است : « فاطمه ( س ) بر ابوبكر غضب نمود پس با وى قهر كرد پس با او سخنى نگفت تا وفات نمود وبعد از پيغمبر ( ص ) شش ماه زندگى كرد . . . ( و على ( ع ) ) در اين ماههابيعت نكرد . « فوجدت فاطمة على ابى بكر في ذلك فهجرته فلم تكلمه حتّى توفيّت وعاشت بعد النّبيّ ( صلى الله عليه و سلم ) ستّة اشهر... ولم يكن يبايع تلك الاشهر. » صحيح بخارى ، ج 3 ، ص 253 ، كتاب المغازى ، باب 155 غزوة خيبر ، حديث 704. پس بنا بر اين چنانكه بلاذرى در انساب الاشراف مىگويد : « فلم يبايع فجاء عمر ومعه فتيلة » . عمر به مقتضاى قسمش عمل كرد وبيت اهل البيت را به آتش كشيد .
وآنچه برخى نقل كردهاند كه على ( ع ) پس از تهديد ناگزير از بيعت شد ونوبت به احراق نرسيد ، مخالف نقل بخارى است ، كه در نزد اهل سنت از اعتبار بيشترى برخوردار است ، ونيز شواهد حديثى وتاريخى ، آن رامردود مىداند . بلى قافيه اين مرثيه و نوحه با سرودن طليعه آن به زبان هر سرايندهاى جارى مىشود ، چون با قسم به آتش زدن خانه ، وسپس براى وفاء به قسم با مشعل به در خانه آمدن ، و سقط جنين و . . . از دنيا رفتن پس از مدت كوتاهى ، قتل و شهادت و مستند به اين مقدمات خواهد بود . هر چند بعضى از ناقلين اين مرثيه و مصيبت به نتيجه آن تصريح نكرده باشند . امّا همانطور كه گذشت اين مرثيه به وسيله پدر فاطمه ( س ) پيامبر اكرم ( ص ) و فرزندانش ائمه اطهار : تا پايان سرائيده شد . تا اينجا به گوشهاى از شواهد تاريخى حديثى بر شهادت فاطمه زهرا ( س ) از منابع معتبر اهل سنت اشاره شد . مطلب آنقدر واضح و روشن است كه نيازى به تكثير منابع نيست .
امّا از طرف ديگر فاجعه آن قدر بزرگ و سنگين است كه هر چند نتوان در ادلّه و مستندهاى تاريخى و حديثى آن خدشه نمود ، امّا باز هم عواطف و احساسات به سختى مىتواند آن را باور كند . مگر على ( ع ) نبود ؟ چگونه جرأت كردند ؟
على ( ع ) مىديد ؟ مىديد فاطمه ( س ) را مىزدند ؟ مىديد آتش شعله مىكشد ؟ مىديد مصيبتهايى كه روزگاران را همچون شب تار و سياه كرده است بر فاطمه ( س ) مىبارد ؟ ! چگونه جرأت كردند ؟
مگر نديده بودند على ( ع ) در خيبر را چگونه از جا كند ؟ مگر نديده بودند على ( ع ) مرحب را چگونه دو نيم كرد ؟ مگر نديده بودند على ( ع ) عمرو بن عبدود را . . . ؟ مگر نديده بودند ؟ ؟ ؟ مگر نداى جبرئيل را نشنيده بودند « لا سيف الاّ ذوالفقار و لا فتى الاّ على » چگونه جرأت كردند ؟ بلى على ( ع ) را ديده بودند .
اى كاش على ( ع ) را فقط در اين صحنهها ديده بودند تا جرأت نمىكردند . حلم على را هم كه از كوهها سختتر بود ديده بودند .
يافته بودند كه على ( ع ) نفس پيغمبر ( ص ) است ، و پيغمبر را نيز سالها آزموده بودند ، اكنون شروع ماجرا نبود . قبل از آن بر پيامبر ( ص ) جرأت مىكردند .
و او را مىآزردند ! آن هم نه آزارى همچون آزار مشركان مكّه ، كه بر آن حضرت سنگ و خاك و خاكستر و زباله مىريختند ! از آن زشتتر ! و نه آزارى همچون آزار مشركان و يهود و نصارى در جنگها با تير و نيزه و شمشير ، بلكه از آن سختتر ! آزار در مورد همسران پيامبر ( ص ) : آه چه دشوار است بر غيرت اللَّه . بايد سر بر ديوار نهاد و تا ابد بر مظلوميت محمد ( ص ) خون گريست « كه او فرمود : ما اوذى نبىّ بمثل ما اوذيت » بجاى اينكه با پيروزىها اذيّت و آزارها كم شود افزون مىگرديد ! و با رحلتش به اوج رسيد . يافته بودند كه سماحت و عظمت پيامبر ( ص ) بر شجاعت و قدرتش فزونى دارد . ديده بودند در مقابل اذيّتهاى مشركين قريش نفرين نمىكرد و مىفرمود « انّ قومى لا يعلمون » و در مقابل آنانكه بر آن حضرت شمشير كشيده بودند فرمود : « اذهبوا انتم الطّلقاء » لذا بر آن حضرت جرأت مىكردند . اوحيا مىكرد كه خود در مقابل آزارهايى كه بر وى وارد مىشد اعتراض كند ، او دين خدا را پاس مىداشت ، و خدا به دفاع از او مىپرداخت . از آيات سوره احزاب استفاده مىشود كه : جمعى سرزده و بدون اذن وارد خانه پيامبر ( ص ) مىشدند . چون آنها را دعوت به ميهمانى مىكردند ، پس از پذيرايى دور هم مىنشستند و با هم به گفتگوهاى بيهوده و حتى آزاردهندهاى مىپرداختند . و گاه چون از زنان پيامبر چيزى مىخواستند ناگهان پرده را بالا زده و سؤال خود را مطرح مىكردند . پيامبر از اين وضع آزرده مىگشت .
امّا حيا مانع بود تا آنها را از اين رفتارهاى ناهنجار و ناشايسته منع كند . خداوند آياتى را فرو فرستاد و آنها را از اين رفتار ناشايست خصوصاً در مورد همسران پيامبر بر حذر داشت . ( يااّيها الّذين آمنوا لا تدخلوا بيوت النّبى الاّ أن يؤذن لكم الى طعام غير ناظرين اناه و لكن اذا دعيتم فادخلوا فاذا طعمتم فانتشروا و لا مستئنسين لحديث انّ ذلكم كان يؤذى النّبىّ فيستحيى منكم و اللَّه لا يستحيى من الحق و اذا سألتموهن متاعاً فسئلوهن من وراء حجاب ذلكم اطهر لقلوبكم و قلوبهنّ. ) ( اى كسانى كه ايمان آوردهايد ! به خانههاى پيامبر داخل نشويد مگر بشما براى صرف غذا اجازه داده شود ، بدون اينكه چشم به ظرف غذاى وى بدوزيد ، امّا هنگامى كه دعوت شديد داخل شويد ، ووقتى غذا خورديد پراكنده شويد ، و ( بعد از صرف غذا ) به بحث وگفتگو ننشينيد ، اين عمل ، پيامبر را مىآزارد ، ولى از شما شرم مىكند ( وچيزى نمىگويد ) ، امّا خدا از ( بيان ) حق شرم ندارد. وهنگامى كه چيزى از آنان ( همسران پيامبر ) مىخواهيد از پشت پرده بخواهيد ، اين كار براى پاكى دلهاى شما وآنها بهتر است ) سورة الاحزاب ، آية 53. و سپس فرمود : شما حق نداريد پيامبر ( ص ) را بيازاريد و پس از او با همسرانش ازدواج كنيد اين رفتار شما نزد خداوند بزرگ است ( و ما كان لكم أن تؤذوا رسول اللَّه و لا أن تنكحوا ازواجه من بعده أبداً انّ ذلكم كان عند اللَّه عظيماً . ) سورة الاحزاب ، آيه 53 . و پس از چند آيه مىفرمايد : آنانكه خدا و پيامبرش را مىآزارند ، خداوند برآنها در دنيا و آخرت لعن مىفرستد و براى آنان عذابى خار كننده آماده فرموده است . ( انّ الّذين يؤذون اللَّه و رسوله لعنهم اللَّه فى الدّنيا و الآخرة و أعدّ لهم عذاباً مهيناً. ) سورة الاحزاب ، آيه 57. شايد بتوان يكى از اهم مصاديق آزار پيامبر ( ص ) را داستانى كه بخارى آورده است به شمار آورد . حاصل داستان اين است كه زنان پيامبر اكرم ( ص ) در تاريكى شب با پوشش كامل به مكانى كه خلوت و مناسب بود براى قضاء حاجت مىرفتند . چون امالمؤمنين سوده قد بلندى داشت يا تنومند بود عمر وى را شناخت و فرياد برآورد كهاى سوده تو نمىتوانى خود را از ما پنهان كنى ، بدان كه ما تو را شناختيم . سوده بر مىگردد ، و به پيامبر شكوه مىبرد و آن حضرت مىفرمايد شما رخصت داده شدهايد كه براى حوائجتان خارج شويد . اين داستان را بخارى در سه جا از كتاب صحيحش آورده است .
1 - در كتاب التفسير سورة الاحزاب در ذيل آيات فوق . « عن عايشة قالت : خرجت سودة بعد ما ضرب الحجاب لحاجتها ، وكانت امرأة جسيمة لاتخفى على من يعرفها ، فرآها عمر بن الخطّاب ، فقال : يا سودة ! أما واللَّه ما تخفين علينا ، فانظرى كيف تخرجين ، قالت : فانكفأت راجعة .. فدخلت فقالت : يا رسول اللَّه انّي خرجت لبعض حاجتي فقال لي عمر : كذا وكذا ، ...فقال : انّه قد اذن لكنّ أن تخرجن لحاجتكنّ » ( عايشه گفت : پس از آنكه آيه حجاب نازل گرديد ، سوده براى قضاى حاجتش بيرون رفت ، او زنى تنومند بود ، از اينرو نمىتوانست خود را از كسانيكه او را مىشناختند پنهان كند عمر بن خطاب او را ديد ، وگفت : اى سوده ! به خدا نمىتوانى خود را از ما مخفى نگاه دارى ، پس فكر كن چگونه خارج شوى گفت : پس بادگرگونى باز گشت وبر پيامبر وارد شد وگفت : يا رسول اللَّه ! من براى برخى از نيازهاى خود بيرون رفتم : عمر به من چنين وچنان گفت... پس ( پيامبر اكرم ( ص ) ) فرمود : شما اجازه داده شدهايد تا براى نيازهايتان خارج شويد. ) صحيح بخارى ، ج 3 ، ص451 باب 45 ، حديث 1220.
۲- در كتاب النكاح باب خروج النساء لحوائجهن . « عن عايشة خرجت سودة بنت زمعة ليلاً فرآها عمر ، فعرفها ، فقال : انّك واللَّه يا سودة ! ما يخفين علينا ، فرجعت الى النّبيّ ( صلى الله عليه و سلم ) فذكرت ذلك له...وهو يقول : قد أذن اللَّه لكنّ أن تخرجن لحوائجكنّ » ( عايشة گفت : شبى سوده بنت زمعه بيرون رفت ، عمر او را ديد وشناخت ، وگفت : به خدا اى سوده نمىتوانى خود را از ما مخفى نگاه دارى گفت : بسوى پيامبر ( ص ) باز گشت ، پس ماجرا را براى آن حضرت نقل كرد ، واو ( ص ) مىفرمود : خدا به شما اجازه داده است تا براى نيازهايتان خارج شويد. ) همان ، ج 4 ، ص 75 ، ب 116 ، ح 166.
۳ - كتاب الوضوء باب خروج النساء الى البراز . « عن عايشة انّ ازواج النّبىّ ( صلى الله عليه و سلم ) كنّ يخرجن بالليل اذا تبرزن الى المناصع وهو صعيد افيح فكان عمر يقول للنّبي ( صلى الله عليه و سلم ) : تحجب نسائك ، فلم يكن رسول اللَّه ( صلى الله عليه و سلم ) يفعل ، فخرجت سودة بنت زمعة زوج النّبيّ ( صلى الله عليه و سلم ) ليلة من الليالى عشاءً ، وكانت امرأة طويلة ، فناداها عمر : الا قد عرفناك ياسودة ، حرصاً على ان ينزل الحجاب » ( عايشه گفت : همسران پيغمبر ( ص ) در شب براى قضاى حاجت به زمين وسيعى مىرفتند ، عمر به پيامبر مىگفت : زنانت را از نامحرمان بپوشان امّا پيامبر ( به نصيحت عمر ) عمل نمىكرد ، تا شبى سوده بنت زمعه كه قامتى بلند داشت پس از پاسى از شب بيرون شد ، پس عمر فرياد بر آورد : اى سوده بدان كه تو را شناختيم ، چون وى بر نزول آيه حجاب حريص بود ) همان ، ج 1 ، ص 136 ، ب109 ، ح 143.
معمولاً مفسرين شأن نزول آيات فوق را دو قضيّه ذكر كردهاند .
۱ - داستان فوق
۲ - اينكه يكى از اصحاب پيامبر ( ص ) گفت : چون پيامبر از دنيا رود من با فلان همسرش ازدواج خواهم كرد ، اين سخن به آن حضرت رسيده بسيار آزرده شد ، پس آيات فوق نازل گرديد . گروهى از مفسران اين شأن نزول را ذكر كردهاند از آن جمله است طبرى در جامع البيان ، و آلوسى در روح المعانى ، و ابن كثير در تفسير القرآن العظيم ، ابن كثير صحابى مورد شأن نزول آيه را طلحه و همسرى را كه در نظر داشته عايشه دانسته است . با وجود اينكه داستان عمر و سوده بعد از نزول آيه حجاب واقع گرديده به طوريكه در متن حديث آمده است « بعد ما ضرب الحجاب » . در عين حال سوء ادب و شرمنده نمودن و اذيت و آزار امالمؤمنين سوده حرم پيامبر را - كه موجب آزردگى رسول خدا شده و يكى از اسباب نزول آيه شريفه ( و ما كان لكم ان تؤذوا رسولاللَّه ) حق اذيت و آزار پيامبر ( ص ) را نداريد - را جزء فضائل عمر و يا به تعبير ديگر از موافقات عمر به شمار آوردهاند . مثلاً آلوسى پس از قبول اينكه كار عمر خلاف ادب و شرمنده نمودن سوده حرم رسولاللَّه ( ص ) و آزردن او است ، مىگويد : عمر در اين كار عيبى نمىديده ، چون گمان مىكرده كه بر اين كار خير عظيمى مترتب مىگردد . « وذلك أ حد موافقات عمر ( ره ) وهي مشهورة ، وعدّ الشّيعة ما وقع منه من المثالب ، قالوا : لما فيه من سوء الأدب وتخجيل سوده حرم رسول اللَّه ( صلى الله عليه و سلم ) وايذائها بذلك. واجاب أهل السّنة ، بعد تسليم صحة الخبر أنّه ( ره ) رأى أن لابأس بذلك ، لما غلب على ظنّه من ترتب الخير العظيم... » تفسير روح المعانى ، ج 22 ، ص 72. و نيز بخارى - يا برخى از راويان حديث - در كتاب وضوء اين داستان را چنين توجيه كردهاند ، كه اين اهانت و سوء ادب « حرصاً على أن ينزل الحجاب » بوده . صحيح بخارى ، ج 1 ، كتاب الوضوء ، باب 109 خروج النّساء الى البراز. و حال آنكه خود در تفسير سوره احزاب گفته است : اين داستان پس از نزول آيه حجاب بوده است . همان. اين امر موجب گرديده تا برخى از شارحان بخارى ناگزير شوند براى جمع بين اين احاديث بگويند شايد اين داستان مكرّر تحقق يافته است . « قال الكرمانى : فان قلت : وقع هنا أنّه كان بعد ضرب الحجاب ، وتقدم في الوضوء أ نّه كان قبل الحجاب ، فالجواب : لعله وقع مرتين. » فتح البارى ، عسقلانى ، ج 8 ، ص 391. به هر حال ، آنگاه كه حكومت در دست پيامبراكرم ( ص ) بود ، و آنان محكوم بودند ، بر آن حضرت جرئت مىكردند . گاه با آرزوى رحلت پيامبر ، خيال ازدواج با همسرش را در سر مىپروراندند ، گاه با عبارات توهين آميزى همسران پيامبر ( ص ) را مخاطب قرار مىدادند .
آه ، اين چه جرئتى وقيحانه است ؟ تصور رحلت رهبران دينى براى ارادتمندانشان بسيار دشوار است . آه چه مظلوميتى ؟ آه چه غربتى ؟ يا رسولاللَّه « اصبنا بك يا حبيب قلوبنا فما اعظم المصيبة حيث انقطع عنا الوحى و حيث فقدناك » . هنوز 60 بهار از عمر شريف و مباركت نگذشته بود كه تو را درباره همسرانت آزردند ! هواى ازدواج با همسرانت را پس از رحلتت در سر پروراندند !
با جملههاى اهانت آميز با ناموست سخن راندند ! تا خدا فرمود ( و ما كان لكم ان تؤذوا رسول اللَّه و لا أن تنكحوا ازواجه من بعده ابداً ) آه چه جرئتى ؟ آيا اين قوم پس از آنكه خود به حكومت رسيدند ، و فاطمه ( س ) و اهلبيت پيامبر ( ص ) در ظاهر محكوم و مقهور گرديدند ، براى پىگيرى اهدافشان جرأت نخواهند داشت ؟ چون دختر پيامبر است ؟ چون همسر على است ؟ چون مصيبت زده است ؟ آن هم به بزرگترين مصائب ؟ نه ، اين امور بر جرئت آنان مىافزود .
امّا هنوز جاى سؤال است كه چرا از شجاعت پيامبر ( ص ) و على8 نمىهراسيدند و جرأت مىكردند ؟ يا به تعبير ديگر ، چرا پيامبر و على صلوات اللَّه عليهما از شجاعت و غيرت خود بهره نمىگرفتند ، تا مخالفان چنان جرأت كنند و بر آنها چيره شوند ؟ اولاً : خاندان پيامبر ( ص ) همانند ديگران نيستند .
آنچه آنان را به عكس العمل وا مىدارد فقط امر الهى و رضاى اوست . آنان بر اساس تعصب ، غضب ، منافع شخصى ، دفاع از خود و متعلقات خود حركت نمىكنند . بلكه تنها مدافع دين و تابع وظيفه و امر الهىاند .
حضرت على ( ع ) تنها بر اساس امر و فرمان عمل مىكرد ، او امر به صبر شده بود ، پس امتثالاً لامر اللَّه سبحانه صبر كرد . ثانياً : روشن است كه اگر به همسر يا مادر و خواهر كسى - هر چند ضعيف و غيرشجاع - هجوم برند ، او در خانه نخواهد نشست و به دفاع برمىخيزد . امّا اگر بداند كه مهاجمين مىخواهند با تحريك احساسات ، وى را به عكسالعمل وادارند تا به اهداف شوم خود برسند . اگر شخصى با تدبير و عاقل و مسلط بر نفس خود باشد هيچگاه دشمن را با عكس العمل به اهدافش نمىرساند . على ( ع ) مىدانست آشوب و جنجال هدف مهاجمين است ، تا در پرتو آن امر را مشتبه نموده و فرصت را براى معرّفى حق از على و فاطمه8 بگيرد . على با صبر و بردبارى نقشه شوم مهاجمين را خنثى كرد .
و با فدا نمودن خود و همسرش ، مسؤوليت بزرگ خود را براى حفظ دين ايفا و حجت را تا روز قيامت بر خلق تمام كرد . و به اين ترتيب پرسشهاى فراوانى را پيشروى تاريخ قرارداد ، كه از آن جمله است : چرا خورشيد عُمْر فاطمه ( س ) به آن زودى غروب كرد ؟ آيا به مرگ طبيعى بود ؟
تهديد به آتش كشيدن خانه در آن تأثير نداشت ؟
آتشزدن در خانه چطور ؟
در به پهلوزدن چطور ؟
سقط جنين و بيمارى پس از آن باعث شهادت نبود ؟
اگر اينها نبود ؟ يا اينها موجب شهادت نبود ؟
پس چرا : همانطور كه بخارى ومسلم مىگويند : فاطمه ( س ) تا آخر عمر از ابوبكر قهر بود ؟ « فغضبت فاطمة بنت رسول اللَّه ( ص ) فهجرت ابابكر فلم تزل مهاجرته حتى توفّيت » . صحيح بخارى ، ج 2 ، ص 504 ، كتاب الخمس ، باب 837 ، ح1265 . « فوجدت فاطمة على ابى بكر فى ذلك فهجرته فلم تكلّمه حتّى توفّيت . » همان ، ج 3 ، ص 252 ، كتاب المغازى ، ب 155 غزوه خيبر ، حديث 704 . و صحيح مسلم ، ج 4 ، ص 30 ، كتاب الجهاد و السير ، باب 15 ، ح 52 . چرا در بخارى آمده است : فاطمه ( س ) پنهان بخاك سپرده شد ؟ « فلمّا توفّيت دفنها زوجها علىٌّ ليلاً ولم يؤذن بها أبابكر وصلّى عليها . » همان . چرا چنانكه بخارى نقل كرده : نيمه شب دفن گرديد ؟ همان .
چرا قبر تنها يادگار پيامبر ( ص ) هنوز مخفى است ؟ چرا پس از گذشت سالها از اين ماجرابخارى ومسلم آوردهاند : على ( ع ) ابوبكر و عمر را كاذب ، آثم ، غادر و خائن مىدانست ؟ قال عمر لعلى وعباس : « فرأيتماه ( ابابكر ) كاذباً آثماً غادراً خائناً . . . فرأيتماني كاذباً آثماً غادراً خائناً . . . » صحيح مسلم ، ج 4 ، ص 28 ، كتاب الجهاد و السير ، باب 15 حكم الفئ ، حديث 49 . شايد اگر پس از آنچه بر فاطمه ( س ) گذشت على ( ع ) بپامىخاست و با ضاربين و قاتلين فاطمه ( س ) درگير مىشد . امروز تحريف گران تاريخ مىگفتند على براى گرفتن حكومت به نبرد پرداخت و در زد و خوردها و درگيريها فاطمه كشته شد و على ( ع ) قاتل فاطمه است . ديگر پاسخ سؤالات فوق چنين روشن نبود .
اين قبيل امور از تحريف گران تاريخ بعيد نيست ، چه اينكه انكار شهادت حضرت فاطمه زهرا ( س ) كمتر از اين نمىباشد . تحريف گران تاريخ ، توجيه كنندگان حقايق ، در مورد شهيد جنگ صفين ، عمّار ياسر ، كه پيامبراكرم ( ص ) فرموده بود : « يقتله الفئة الباغية » « فراه النّبيّ ( صلى الله عليه و سلم ) فينفض التّراب عنه ويقول : تقتله الفئة الباغية ويح عمّار يدعوهم الى الجنّة ويدعونه الى النّار» صحيح بخارى ، ج1 ، ص254 ، كتاب الصّلاة ، باب 304 التعاون فى بناء المسجد . تو را گروهى سركش به شهادت مىرسانند ، چون صدور اين حديث از پيامبراكرم ( ص ) مورد اتفاق بود ، و قابل انكار نبود ، و يكى از ادلّه روشن بغى و بطلان قاتلين عمّار و رهبرشان بود ، آنانكه براى دفاع از معاويه از هيچ مكابرهاى روى گردان نبودند ، روز را تاريك و شب را روشن معرفى مىكردند ، مگر نگفتند على قاتل عمّار است ؟ چون وى را به جنگ آورده است ؟ ! غافل از اينكه پيامبر اكرم ( ص ) در ادامه سخنش فرموده بود « يدعوهم الى الجنّة و يدعونه الى النار » همان . عمّار آنان را به سوى بهشت مىخواند و آنان عمّار را به سوى آتش دعوت مىكنند ، و به اين وسيله پيامبر اكرم ( ص ) مخالفان على ( ع ) و رهبرشان را مصداق آيه شريفه ( و جعلنا هم أئمة يدعون الى النّار و يوم القيامة لا ينصرون ) سورة القصص ، آية 41 . قرارداد .
سيد علي رضا حسيني
سالهابودکه کتابخونه روستامون به صورت خودیاری مردمی اموراتش می گذشت ؛اداره اون بصورت غیرحرفه ای وکاملا من دراوردی بود،البته این به اون معنا نیست که خوب اداره نمی شد نه خیلی هم خوب اداره می شد ومردم از اونجا استفاده میکردند اما در حد یه کتاب به امانت بردن بود چون ساختمون کل کتابخونه شامل یه اتاق بود که هم کارای کتابخونه و هم کارای کانون درش انجام می شد تااینکه یکدفعه همه چیز عوض شدکتابخونه تعطیل شد چراکه دیگه کسی نبود به کاراش رسیدگی بکنه،تااینکه یکی از اهالی درصدد برمیاد که یه ساختمون مجزا برای کتابخونه روستا بسازه ایشون که کسی نبود به جز احمد صداقت خواه تونست از جهادسازندگی وقت بودجه ای بگیره وکم کم این ساختمون الانی که یه سالن مطالعه داره ،یه مخزن کتاب ،با یه اتاق مدیر کتابخونه روبسازه،اما بازم یه مشکل بزرگ بود اونم کسی که بتونه این کتابخونه رو احیا و زنده کنه ؛تااینکه حاج آقارشیدپور یکی از روحانیون روستا که در قم مشغول تحصیل بودند به قصد طرح هجرت به محل برگشتند وبا پیگیری هایی که عزیزان زیادی کردند کتابخونه روستای ما در نهاد کتابخونه های عمومی کشورثبت شد واین همون شگفتی هست که من می خوام ار اون صحبت کنم ،مدتیه کتابخونه روستامون ثبت شده ودراین بین حدود1200جلدکتاب به کتابخونه روستامون تزریق شد که جون تازه ای گرفت،دیواراشو رنگ کردیم ،میز مطبوعات براش درست کردیم ویه میز مطالعه شش نفره یه خیراندیش بهمون داد و همینطور خدا داره کمک میکنه و امورات کتابخونه میگذره.
سه مشکل بزرگ
کتابخونه ما سه تا مشکل بزرگ داره که اگر حل نشه میترسم بازم حال وروزش مثل چند سال قبل بشه:
1-ما دونفر هستیم که توی این کتابخونه مشغولیم ،دوسال قبل از ثبت شدنش وشش ماه بعد از ثبت شدنش؛ اما تابحال نه ما رو استخدام کرده اند ونه قراردادی بسته اند در حالی که من لیسانس علوم اجتماعی هستم وحاج آقا مدیرکتابخونه هم، سطح دوحوزه مشغول هستند که معادل لیسانس میشه.اما خوب،خداکریمه
2-یه مشکل دیگه اینه که هیچ گونه حصاری دور تا دور کتابخونه نیست که امنیت کتابخونه ما روتهدید میکنه،چون نگهبون هم نداره.
3-مشکل سوم هم اینه که لوازم سرمایشی ،گرمایشی ولوازم مطالعه مثل میزوصندلی های مطالعه،اداری:رایانه،پرینتر،و...نداره.
باهمه این حرفا ما به آینده امیدواریم انشاالله که همه اینها حل میشه وما هم خبالمون راحت میشه.
درآخر از همه شما دوستان میخوام که اگه نظری ،پیشنهادی برای رونق هرچه بیشتر کتابخونه باقرالعلوم(ع) روستای شیخ عامر دارید یاعلی.
عکس:جشن سال تحویل(۸۸)که کانون و دهیاری محترم روستا جلوی کتابخونه اجراکردند.
عیدتان مبارک
هر روزتان نوروز
نوروزتان پیروز
پیشاپیش میلاد سراسر نور وپر خیروبرکت خاتم پیامبران حضرت محمد مصطفی (ص) را خدمت یکایک شما عزیزان تبریک وتهنیت عرض می کنم .
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیدۀ ما را انیس و مونس شد
ماه ربیع الاول که آمد بوی بهار ونسیم خوش از مکه سرتاسر جهان را برداشته زیرا که در این ماه مردی متولد می شود که هنگام ولادتش ایوان کسری شکافته وچند کنگره آن فرو می ریزد وآتش آتشکده فارس خاموش می شود ، دریاچه ساوه خشک می گردد ، بتهای بتخانه مکه سرنگون شده ونوری از وجود آن حضرت به سوی آسمان بلند می شود که شعاع آن فرسنگها راه را روشن می کند .
بله دوستان خداوند می خواسته به تمام جهانیان بگوید که بهترین اشرف مخلوقات را آفریده ام که در روی زمین خلیفه من است که با دشمنان من می جنگد وخداون باریتعالی نام پیامبر خود را محمد گذاشته اند که در آسمان وزمین ستوده است زیرا خداوند "محمود"(پسندیده ) وپیامبر او "محمد" (ستوده ) است وهر دو کلمه از یک ماده مشتقند ویک معنی را می رسانند براستی که خداوند وپیامبرش قابل ستایش هستند .
می خواهم به همه مسلمانان بگویم که خودمان باید پیامبرمان را به درستی بشناسیم که هر کس شناخت سعادتمند دنیا وآخرت می شود .
رحلت جانگداز سالار پیامبران حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی (ص) وشهادت دو دردانه از آسمان امامت و ولایت امام حسن مجتبی (ع) وامام رضا(ع) را خدمت همه شیعیان تسلیت وتعزیت عرض می کنیم .
پیامبر اسلام (ص) پس از بیست وسه سال مبارزه وتبلیغ دین خدا وبرقرار کردن حکومت اسلامی وتعیین حضرت علی (ع) به عنوان وصی وجانشین پس از خود ، به ویژه در حجه الوداع ودر محل غدیر خم در بیست وهشتم صفر سال یازدهم هجری در سن 63 سالگی رحلت نمود .
پیامبر اکرم (ص) می فرمایند : چهار دسته اند که من ، در روز قیامت ، شفیع آنها هستم : 1- یاری دهنده اهل بیتم 2- برآورنده حاجات اهل بیتم به هنگام اضطرار ونا چاری 3- دوستدار اهل بیتم به قلب وزبان 4- دفاع کننده از اهل بیتم با دست وعمل .
پیامبراکرم (ص) : نشانه ظالم چهار چیز است : 1- با نافرمانی به مافوقش ستم می کند 2- به زیر دستش با غلبه فرمانروایی می کند 3- حق را دشمن می دارد 4- ستم را آشکار می کند .
امام رضا (ع) می فرمایند : مومن ، مومن واقعی نیست ، مگر آن که سه خصلت در او باشد : سنتی از پروردگارش وسنتی از پیامبرش وسنتی از امامش . اما سنت پروردگارش ، پوشاندن راز خود است ، اما سنت پیامبرش ، مدارا ونرم رفتاری با مردم است ، اما سنت امامش ، صبر کردن در زمان تنگدستی وپریشان حالی است .
امام رضا می فرمایند : عقل شخص مسلمان تمام نیست ، مگر اینکه 10 خصلت را دارا باشد :
1- از او امید خیر باشد 2- از بدی در امان باشد 3- خیر اندک دیگری را بسیار شمارد 4- خیر بسیار خود را اندک شمارد 5- هر چه حاجت از او خواهند دلتنگ نشود
6- در عمر خود از دانش طلبی خسته نشود 7- فقر در راه خدایش از توانگری محبوبتر باشد
8- خواری در راه خدایش از عزت با دشمنش محبوبتر باشد 9- گمنامی را از پرنامی خواهانتر باشد 10- احدی را ننگرد جز این که بگوید او از من بهتر و پرهیزکارتر است .
کتابخانه باقرالعلوم(ع) شیخ عامر به نام امام محمد باقر پنجمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت نامگذاری شده است. این کتابخانه در استان فارس- شهرستان لامرد- روستای شیخ عامر واقع شده است. این کتابخانه از سال 1372 شروع به کار کرده و در سال 1387باشماره ۱۵۲۳۱۱درنهادکتابخانه های عمومی کشور به ثبت رسیده است. در این مکان علاوه بر آشنا کردن جوانان و نوجوانان این منطقه با فرهنگ کتاب و کتابخوانی برنامه های دیگری در راس کارهای خود دارد از جمله:1) برگزاری کلاسهای قرآن و احکام 2)کلاس خیاطی 3)برگزاری مراسم عزاداری وجنگ شادی در مراسمات مختلف 4)مسابقات ورزشی از جمله: پیاده روی- دومیدانی- والیبال- بدمینتون- کوهپیمایی و ... . در این کتابخانه 2500 جلد کتاب با موضوعات (دینی- اجتماعی- سیاسی- ورزشی- داستانی و...) و127 نفر عضو این کتابخانه میباشند. مسئول این کتابخانه جناب حجت الاسلام و المسلمین آقای عباس رشیدپور و کتابدار این کتابخانه خانم مرضیه هاشمپور و خانمها رقیه عبدالله پور و فاطمه میری بیرمی مسئول برگزاری مسابقات ورزشی میباشند و آقای امین رنجبر مسئول امور رایانه میباشند. مدارک جهت ثبت نام:1)کپی شناسنامه 2)دو قطعه عکس 4*3 . 3)مبلغ 15000 ریال .
در تاریخ پر ماجرای انقلاب ،هیچ روزی مانند 12 بهمن نبود که در آن مردی از دودمان پیامبران وبر شیوه ی آنان ، با دستی پر معجزه ودلی به عمق ووسعت دریا ، در میان مردمی شایسته وچشم به راه ، چون آیه ی رحمت فرود آمد وآنان را بر بال فرشتگان قدرت حق نشانید وتا عرش عزت وعظمت بر کشید .
خدایا اگرجانهای عاشق ، مشتاقانه در انتظار وصالت نمی سوختند ، دیگر نه کربلایی در کار بود ونه حسینی که کربلایی شود ونه عباسی که تا فرات ، لب تشنه برود و جمال معشوق را در شط آب ببیند وجرعه ای ننوشد .
خدایا ! تو را باید در دلهای عاشقانت جستجو کرد وتنها سرزمین کربلا از سینه های پردرد وشکافته دلدادگانت با خبر است .
| درباره وبلاگ |
کتابخانه باقرالعلوم (ع)
مدیر:عباس رشیدپور کتابدار:مرضیه هاشمپور آدرس:استان فارس، شهرستان لامرد، بخش مرکزی، روستای شیخ عامر |
| پیوندهای روزانه |
| تازه های کتاب |
| نهاد کتابخانه های عمومی کشور |
| ایراپیک |
| آرشيو پيوندهای روزانه |
| لینک دوستان |
|
|